|
... |
|
دارم میمیرم از غم دوریت تو بی خیالی غرق غروری |
من اومدم و تو باز نيومدي.مدتهاست تنها سر قرار ميام حتی صدای قدمهاتو تو كوچه های عشق نمی شنوم . باور نمي كنم منو فراموش كرده باشي. شب و روزم تو شد ی ،همه جا كنارمی ،با من حرف می زنی ولی وقتی بر می گردم به چهره ات نگاه كنم به جای تو حقیقت تلخی كنارمه و اون نبودن توئه. نمی دونی طنین آهنگ خاطراتمون چه صدایی تو صحن دلم به پا كرده، آهنگ همون خاطراتی كه من و تو با هم بودیم و حالا من تنها و بدون تو اونا رو گوش میدم ....... ای زیبای افسانه های عاشقانه ،دیگه دلتنگیم از حد گذشته...... دیوونه ای كه همیشه منتظرته.... 
+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 22:0 توسط آویسا
چند روزی از دوستی دختر و پسر نمیگذشت که پسر تصادف سختی کرد و دختر به هر دری زد که پول را سریع ذتر جور کند اما تمام در ها به رویش بسته بودند که بالاخره دختر پول عمل را جور کرد وقتی که پسر از بیمارستان مرخص شد برای گرفتن ازمایش رفت وقتی که برگشت بسیار عصبانی بود دختر هم ناراحت پرسید چی شد جواب ازمایش منفی بود؟پسر با عصبانیت گفت نه خیر جواب ازمایش مثبت بود و جواب پزشک قانونی را کوبید تو صورت ان دختر ولی پسر هرگز نفهمید که دختر برای نجات جان ان خود فروشی کرده بود

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 19:11 توسط آویسا |
وه که آن سرو ناز به تن ناز خود طناز است....... هر چند نمیدانم ٬ خوابهایت را با که شریک می شوی٬ اما هنوز شریک تمام بی خوابی های من تویی... تو که آفتابی نمی شوی٬حالا آفتاب از هر طرف که می خواهد به در آید٬چه فرقی می کند؟ مهره ی مار٬خوبیست که تو داری!... عجیب نیست که دل نا آرام و سر کش ما٬ که نه خام ناز چشم های کسی می شد٬ نه رام نیاز دست های کسی٬به سادگی کلام درود به نام تو شد و لحظه لحظه ی تمام شعر های من لبریز از تمام تو شدند...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 18:31 توسط آویسا |
می خواهم بار دیگر زمزمه ی با تو بودن را آواز دهم با تو بودن در شب تنهایی اماپر ستاره ی دلم با تو بودن زیر نور انوار پاک و زلال مهتاب کنار ساحل قلبت روی شن های روان ساحل قلبت می خواهم کنارت بنشینم و نظاره گر خشم طبیعت باشم خشمی که در نهاد امواج خروشان ساحل قلبت نمایان می شود .
می خواهم به مانند فرشتگان دو بال سپید و نیرومند از برم بروید و دستانت را بگیرم تا با هم به اوج قله های خوشبختی پرواز کنیم .می دانی مدتی است دیگر مهتاب با ان قرص قشنگ و نورانی اش در شبهای تنهایی دلم رخ نمی نماید. دیگر ستاره ها به مانند پولک چشمک های شبانه ی خود را از من دریغ می دارند همه ی این قضایا دلیل بر نبودن توست.وقتی تو رفتی امواج خروشان دریای عشقم به یک باره آرام گرفت لحظه های بی تو بودن برایم همچون عمری دراز می گذشت. سالیان سال بود طعم تلخ و ناگوار بی تو بودن را چشیدا بودم اما اکنون زمان پایان رنج و درد فرا رسیده است.دیگر بس است دیگر تاب و توان دوریت را ندارم تنهایم گذاشتی اما ندانستی که با این کارت قلب همچون آینه ی مرا شکستی.ندانستی که با این کارت چشم هایم را برای سالین متمادی شبنمی کردی .دلتنگ آن خنده های شیرینت دلتنگ آن اشک های پاک و زلالت دلتنگ آن نگاه های کودکانه و معصومت .بیا بیا که در دیار باقی به انتظارت نشسته ام .به انتظار عدم این دنیا و بقای آن دنیا و دیدار دگر باره ی تو....

+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 17:48 توسط آویسا
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب
+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:52 توسط آویسا |
به تو تبریک میگم.که به تو باختم و
زیر پا له کردم دل خود ساختمو به نو تبریک میگم.که دلم پیش تو بود که تموم زندگیم توی اتیش تو بود مگه چی خواستم ازت.به جز عاشق بودن که چشام برای تو اینه ی دق بودن بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم به تو تبریک میگم که بیخودی توی زرق و برق دنیا گم شدی به تو تبریک میگم گم شدنو گل گلخونه ی مردم شدنو دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست تو نشون من بده دل غمگین اگه هست تو صدای قلبمو نشنیدی ای وای مردم از چشمای تو.دیگه از من چی می خوای به تو تبریک میگم به تسلای دلم که دل سنگیتو بذاری جای دلم این منم از دنیا مونده و وامونده این منم که هر چی داشت پای تو سوزونده
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 20:0 توسط آویسا |
+ نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 21:44 توسط آویسا
تو باشی..منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..
من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..
تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم...
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم..
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..میترسیدم..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود..ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
بگم خوشگل شدیاااا..
که همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:21 توسط آویسا |
قسمت . . .
زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می شود ، نه ، اشتباه می کنم _ مثل یک کنده ی هیزم تر است ، که گوشه ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم های دیگر ، برشته و زغال شده ، ولی نه سوخته و نه تر و تازه مانده ، فقط از دود و دم دیگران خفه شده . . . ( صادق هدایت )
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 20:22 توسط آویسا |
وقتی که گفتم ای عزیز؛ من دوستت دارم هنوز خندیدی و گفتی به من؛ درعشق من اینک بسوز گفتم برای خاطرت من مثنوی ها گفته ام گفتی که شعرت کهنه بود من شهر نو می خواستم گفتم هوای خاطرم در یاد تو پر می زند گفتی برو من خسته ام یادم به تو سر می زند من تا سحر ماندم ولی گویا که در یادت نبود گفتی که راهت دور بود دل جای دیگر رفته بود زیبای من؛ من بارها لیلا و مجنون خوانده ام لیلای تو اینک منم مجنون عشقت مانده ام رفتی زپیشم بی وفا لیلای دوم داشتی کردی فدای لیلی ات هرچه زمن کم داشتی من از برای ماندنت قلبم گرو بگذاشتم قهرت بهانه بودو بس من هیچ کم نگذاشتم
+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 19:25 توسط آویسا |